ساعت 12:28 عصر چهارشنبه 25/11/1385

مريدي از استادش پرسيد: چطور مي توانم در زندگيم بهترين شيوه عمل را بشناسم ؟


استاد از مريدش خواست ميزي بسازد . وقتي ساخت ميز رو به پايان بود و تنها لازم بود ميخهاي رويهء ميز را بکوبد، استاد به مريد نزديک شد


.


مريد داشت با سه ضربه دقيق ، ميخ ها را در جاي خود مي کوبيد . اما با يکي از ميخها مشکل داشت، ومجبور شد يکبار ديگر بر آن بکوبد.چهارمين ضربه ميخ را در چوب فرو برد و چوب زخمي شد


.


استاد گفت : دست تو با کوبيدن سه ضربه آشناست. هنگامي که عملي به عادت تبديل شود ، معناي خود را از دست مي دهد؛ و ممکن است به آسيبي منجر شود


.


هر عملي عمل توست ، و تنها يک راز وجود دارد : هرگز مگذار عادتي بر حرکتهاي تو حاکم شود.


 


---------------------------زندگي زيباست اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايي رسند--------------------------


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 12:3 عصر جمعه 20/11/1385

استاد مي گويد

:


وقتي تصميم به عمل مي گيريم، طبيعي است که تعارضي غير منتظره رخ دهد. طبيعي است مجروح چنين تعارضي شويم.


زخمها بهبود مي يابند، همچون جوشگاه زخم بر جاي مي مانند ، و اين برکتي است. چنين جوشگاههايي براي تمام عمر با ما خواهند بود. اگر زماني به هر دليلي ميل ما براي بازگشت به گذشته نيرومند باشد، کافي است به جوشگاههاي زخمهاي خود بنگريم .


جوشگاهها علامت دستبند هستند و ما را به ياد خوف هاي زندان مي اندازند…و ما با چنين خاطره اي دوباره پيش مي رويم.


 


نويسنده: پائولو کوئليو


 


 


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 8:21 صبح دوشنبه 16/11/1385

امروز صبح وقتي از خواب بر خاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.


هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي ميدانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني اما تو خيلي سرگرم بودي.


زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که هيچ چيز به من چيزي نگفتي.


موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما تو چنين کاري نکردي.باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.


به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام چند کار تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي.


من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم.


من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.


من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.


چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است!


بسيار خوب تو يک بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي روز خوبي داشته باشي.


-------------------------------                                                          -------------------------------


------------------                                                                                          -----------------


-------                                                                                                                   -------


--                                                                                                                               --


-                                                                                                                                  -


 


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 8:33 صبح سه‏شنبه 10/11/1385


فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند . يک روز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود.


پرسيد: چرا لبخند مي زني ؟


راهب خورجينش را باز کرد ، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد : چون معناي "موز" را مي فهمم ، و موز را به او نشان داد و گفت : اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده ، و از آن استفاده نشده ... و اينک بسيار دير است.


بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود . موز را به مرد نشان داد و دوباره در خورجينش گذاشت و گفت : اين ، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه مناسب است.


سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد ، پوست موز را کند، با مرد تقسيم کرد و گفت:


اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني .


 


---------------------------- زندگي را بايد از طبيعت بياموزيم : چون بيد متواضع باشيم !  چون سرو ، راست قامت ! مثل صنوبر ، صبور ! مثل بلوط مقاوم  ! مثل رود ، روان  ! مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم …......!!!------------------------------------


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 7:24 صبح يکشنبه 1/11/1385

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»


شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد. کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.



بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 9:38 صبح سه‏شنبه 26/10/1385

روزي مردي خواب عجيبي ديد.


ديد که رفته پيش فرشته ها و به کارهاي آنها نگاه مي کند.


هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيکها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.


 


مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چکار مي کنيد ؟


 


فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .


 


مرد کمي جلوتر رفت. باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي کنند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.


 


مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟


 


يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.


 


مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته.           


 


مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي کنيد و چرا بيکاريد؟


 


فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند.


 


مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟


 


فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافيست بگويند: خدايا شکر


اميد وارم بدردتون خورده باشه


موفق باشيد


 


 


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 10:44 صبح جمعه 15/10/1385

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .


داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت :


«عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يک روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن . »


لا به لاي هق هقش گفت: «اما با يک روز ! با يک روز چه کار مي توان کرد!؟ »


خدا گفت : « آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت :


« حالا برو و زندگي کن .»


او مات و مبهوت،  به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم .


     آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند …


او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما … اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد . روي چمن خوابيد . کفش دوزکي را تماشا کرد .


سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .


او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .


او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :


 


 « امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود ! »


 


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 10:6 صبح سه‏شنبه 12/10/1385

فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند . يک روز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود.


پرسيد: چرا لبخند مي زني ؟


راهب خورجينش را باز کرد ، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد : چون معناي "موز" را مي فهمم ، و موز را به او نشان داد و گفت : اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده ، و از آن استفاده نشده ... و اينک بسيار دير است.


بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود . موز را به مرد نشان داد و دوباره در خورجينش گذاشت و گفت : اين ، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه مناسب است.


سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد ، پوست موز را کند، با مرد تقسيم کرد و گفت:


اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني .


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

ساعت 1:55 عصر يکشنبه 26/9/1385

الو! سلام


-: سلام عليکم! بفرماييد.


ببخشيد با خدا کار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت کنم.


-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟


-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.


-: من هيچ کس را فراموش نميکنم. هيچکس.


-: ببخشيد خدا جونم! کارم يه خورده طول مي کشه وقت دارين؟


- بگو! همه حرفات رو مي شنوم.


-: خدا جونم؟!


-: بگو جانم!


-: يه خواهش دارم.


-: بگو عزيزم.


-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي کنم


صدامو مي شنوي يا نه.


اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي کنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.


مي دوني! همين که بدونم يکي حرفم رو مي شنوي برام کافيه.


-: من که بارها گفتم ادعوني استجب لکم.


تو هر دفعه منو صدا کني جوابت رو ميدم.


هر موقع منو صدا کني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده که صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.


-: واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!


-: واقعاً حرفات رو مي شنوم.


-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟


-: بله!


-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از


چيزي که تو دل دارم، … از همش خبر داري؟


-: آره همش رو مي دونم


-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟


وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شکايت مي کنم، حرفام رو مي شنوي؟


وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي که ميام؟


صداي در زدنام رو مي شنوي؟


-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه


نشنيدي ان الله سميع الدعاء


-: مي دونم. اما من…


-: هر جا که بري بازم بنده مني. اما از بس که باور نمي کني که همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شکوني.


-: الهي بميرم!


-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چيزي


بنويسينا صبر کنيد تا لحظه آخر. بر مي گرده ؛ "مهدي" اون عمل رو انجام نمي ده. "مهدي" اون حرف رو نمي زنه. "مهدي" اون …


هر چي ملائک گفتن بار الها ! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد


اين دفعه عوض شده باشه. صبر کنيد. چيزي ننويسيد.


و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.


هي صدات زدم. گفتم: "مهدي" نرو. اما تو رفتي. گفتم: "مهدي" نزن. اما تو زدي. گفتم: "مهدي"


نکن. اما تو کردي. اخر سر منو پيش ملائک سر افکنده کردي. ملائک گفتن: بار الها! بازم "مهدي" عوض نشد.


-: شرمنده ام.


-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.


-: شرمندتم . با وجود همه محبتي که بهم داري سرم زيره. با اينکه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.


به جون خودم مي دونم که اگه يکي از اين نعمتهايي رو که بهم دادي بخاطر اين همه کفر


و ناشکريايي که مي کنم ازم بگيري، کسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.


به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو که تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم که


لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يک ثانيه کسي ديگه حاضر


نيست بهم نگاه کنه. چه برسه به اينکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند


قبول کنه.


اگه بگيري کي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم که جز خودت هيچ کس.


خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،


به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه که رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي کنم.


خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.


خيلي مي ترسم که بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.


خيلي مي ترسم از لحظه اي که بخواي از من رو برگردوني.


خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سرکشي کردم که لياقت مهر تو رو ندارم.


اما…


اما بخشش صفتيه که فقط در خور شأن و مقام توست.


-: دلمو مي شکني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي کني. بعد مي گي غلط کردم؟!


مي دوني! هر بار که مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!


 


چشماي اشک بارونت رو که مي بينم از خودم خجالت مي کشم که در رو بروت باز نکنم.


هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي کنم و به استقبالت ميام به اميد اينکه ايندفعه، دفعه ديگه رو درست مي شي


اما تو مياي نمک مي خوري و نمک دون مي شکني


 


-: مي دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيکي کردي من چطور مي تونم باور کنم


که لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ کني!!!


 


::: ما انسانها بايد از خدا و قيامت بترسيم چون لحظه اي است که ديگه يار و ياوري مثل خدا نداريم . دقت کنيد ، فکر کنيد ، تمام بدنتون ميلرزه وقتي فقط فکر مي کنيد که خدا باهاتون نيست بعد از مرگ LN :::


اميدوارم تو اين دنيا بتونيد از پس شيطان بر آييد تا جلو خدا رو سفيد باشيد البته با کمک خودش


¤ نويسنده: ي کسي دور از خدا

شما هم ی چیزی بگو!! ( )

خانه
ورود به مديريت
جیمیل من

::نظر سنجي::

:: فهرست ::

ادامه مطالب .... [11]
ادامه مطالب .... [8]
ادامه مطالب .... [8]

:: بازديد امروز ::
12

:: بازديد ديروز ::
20

:: کل بازديدها ::
8462

:: حرفهای قشنگ ::

درد و دل با خدا ....

ي کسي دور از خدا[36]
تاريخ تأسيس 1/1/1385 زندگی زیباست ای زیبا پسند *** زنده اندیشان به زیبایی رسند.

:: لينک به وبلاگ ::

درد و دل با خدا ....

::پيوندهاي روزانه ::

:: فهرست موضوعي يادداشت ها::

خدا همان زندگي است![15]
از خدا تا خدا...[11]

:: ای دی من::

devilmaycry2075

:: لينک دوستان من::

بي معرفت
بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
مهتاب
زيبايي سايه خدا بر کهکشانها
رايحه کودکي
بوي ياس سپيد
خاک خسته...

:: لوگوي دوستان من::











:: موضوعات وبلاگ ::